تبليغاتX
فروشگاه اینترنتی فیلم

mankojayam

sia.daliry

mankojayam

http://mankojayam.blogfa.com

فروشگاه اینترنتی فیلم

فروشگاه اینترنتی فیلم

فروشگاه اینترنتی فیلم

نمی دونم چرا
اما خوب با ید یه وقتایی یه کارهایی کرد.

فروشگاه اینترنتی فیلم

فروشگاه اینترنتی فیلم

 

 

منتظری ندارم

تنهایم

این دل خلوت است

خالی است از هیاهوی عشق

پر است از

عشق هایی که مردند،رفتند

مانده از انها تنها خاطری .

افکار بیهوده ذهنم را بازی می دهند

بازی می کنند،پایان را به رخ می کشند

گناه من چیست

ادعا در من نبوده

حالا هم

 از من از این جسم خاکی ام هیچ نمانده

مترسکی هستم پیر

درباغی خزان زده

ایستاده ، اما کمر خم کرده،فرسوده شده

حتی پرنده ای از ترس این باغ فلک زده عبور نمی کند

با من هیچ کس حرف نمی زند  ،

من در اینجا تنهای تنهایم،

بی هیچ محصولی،بی انکه بدانم چرا

برای چه؟

حتی یادی از من نیست

"او بوده،روزی بوده"

کسی منتظر من نیست،از یاد رفته ام،تنهایم

باید باورم شود که من مرده ام

مرده ام، مرده ام، مرده ام ... .

 

چه فایده !!!

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در سی ام تیر 1384 و ساعت 1:54 |

بهاروزمستان

روز وشب

دوستان و دشمنان

همه می ایند و میروند

تنها مرگ است

که می اید و می ماند

 

                             مال من نیست

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در بیست و نهم تیر 1384 و ساعت 1:11 |

 

 

از پس فاصله ها ابری بود پیدا   پشت اموج خیال وهست

گویی فریادها،نعره ها می کشید در گوش فواصل،ومی کشد

و سایه های بودند پیدا ،شب تاب کش! و هستند

پشت پنجرها ،صحنه ها یی که مرگ را تداعی می کردومی کند.

از پس پنجره ...

دختری بود پیدا که دستان خود را می دوخت به سوزنهای چرخ هایی که

عمر را بر زندگی ،بی خود می دوختند ومی دوزند

و چشم اندازی ازچشم های زیستنی که برچهره ها نصب شده بودند،ومی شوند.

وزبانهای عاریه.

وبسترهای آلوده به عطر شهوت

و مرداب هایی که از خون معصومیت مملو بودندوهستند.

قالب هایی که بر آنها دشنام نوشته بودند ومی نویسند.

ودرهایی که به اتاقهای،افسردگی وجنون باز می شدند ومیشوند.

و از آن سو ...

خیا بان هایی که یک طرفه تا عمق عذابند ونگون بختی

و چه ترافیکی داشتند ودارند.

مغازه هایی که در آنها عفت راچوب حراج زده بودند و می زنند .

ودرفضای سبزالود به خیانت ها،درختان برادرکه ازپس هم می افتادندومی افتند.

وگلهای ناموس که پرپر شدند و می شوند.

و بوی مشمئز کننده غیرتهای کاذب که بخش می شدند و می شوند.

تابلوهای بی معنی " ایست "

چراغهای مزخرف راهنمایی ،راهنماهایی که خود گم بودند و هستند.

مردمکهای کوچک،کوچک،کوچک.

ودیوانه هایی که از فرط عقل در تیمارستانها بستری می شد ند و می شوند.

و باورهای سوراخ سوراخ.

تابستان هایی سرد وزمستا نها یی گرم.

هنگام قتل عام وجدانهای کم موج و پرموج که یک به یک

در گورهای دسته جمعی غفلت و فراموشی دفن شدند و می شوند .

 

چه فایده!!!

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در بیست و هفتم تیر 1384 و ساعت 22:5 |

 

لحظه های خوش تمام  شدند

سردی جا گرفت

حال باید

سردترین لحظه ها را دید

باید سوخت از سرمای این لحظه ها .

اما چرا

رفتن عا قلانه تر است

باید پر کشید،رفت

از این ظلمت گاه خراب

ویران شده از که همه را با خود برد

تمام کرد قصه های نا تمام را

باید رفت از این دنیای فانی،ظالم،بی وفا

ما ندن ارزشی ندارد

باید کوچ کرد

باید قلب را لایه ی پارچه ای پیچید

و در صندوقچه گذاشت

باید رفت

رفت به نا کجایی که شاید آباد باشد .

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در بیست و پنجم تیر 1384 و ساعت 16:48 |

انسان

در این کوره راه زندگی ما در جاده ای تنگ و لا عبور مانده ایم ،خسته ام،خسته ایم . امروز به فکر انسان بودنم افتاده ام که آیا من انسانم یا حیوانی بیچاره ،اهلی ،اسیر دست زندگی از اول تا آخربد بختی ،آخر مردن آن هم با چا قویی تیز به دستوررییس جلاد.

هنوزدراین فکرم که ما این جاده تنگ را چگونه به انتها برسانیم روزها ست که به این بن بست خورده ام و مانده ام ، تا انجا که میشد این جا ده تنگ لعنتی راحتی با لی لی رفته ام اما این جا ده انگار انتها ندارد،حالا هم فقط یک جای پا  مانده خسته شده ام پای دیگرم در هواست جا فقط برای یک پاست راه برگشتی نیست،هرقدم که به جلو بر داشتم پشت سرم به اندازه یک قدم خراب شد،تا عاقبت من باشمُ این یک جای پا ، باید منتظر بمانم تا ببینم اخر چه بر سرم می آید یا اینکه همینجا ،خودم را از بین ببرم ،هیچ کاری نمی توان کرد باید ایستاد و دیگران را نگاه کرد یکی عقب تر یکی جلوتر بهرحا ل همه مانده اند درکار خود بی هیچ امیدی اگر امید هم بیاید کورسویی بیش نیست وشادی لحظه ای گذراست .ماندهام،مانده ایم،مانده است تا کی این جلاد بیاید سراغمان هم جسم ،هم روحمان رااز این دنیای لاکردار رها کند ،ما که ازاین دنیا هیچ نسیبمان نشدیعنی ازانسان بودنمان هیچ نفهمیدیم.

اشرف مخلوقا ت!.هم!.فقط یه حرفِ ما بد بخت تر از اینها هستیم ما هیچ کسی رو نداریم ،یکی داریم که اون هم ما رو تنها گذاشته ،البته شاید ما اونُ تنها گذاشتیم ،شاید این راه انتخابی ما اشتباه بوده که تو این جاده پرت و لاعبور گیر افتادیم .اما هر چه که بوده مااینجا ییم حال چه درست چه اشتباه انکه می گوید :من یاری می کنم  کجاست ،هر قدر که صدا می کنیم  اشتباه کردیم غلط...

،هم،چه فایده،کو گوش شنوا،آیا این حق ماست؟...

ادامه ندم بهتره.

 

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در بیست و دوم تیر 1384 و ساعت 1:4 |

باز هم خبری بد

باز هم ناامیدی

باز هم ایستادن،نظاره کردن،

حدس می زدم! ؛

فرصتی نیست

شب انتظار می کشد

مرا می خواند

به اوبگویید،من آمدم .

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در نوزدهم تیر 1384 و ساعت 22:11 |

آه

این زندگی چقدر پوچ است

پوچ تر از مردن؛

این پایان راه است

 زمانی که بدانی

لحظه ها به پوچی گذشته اند

وفاصله ای تا مردن نیست؛

زیبا ، زشت

هر چه بوده گذشت ،

چگونه ، مهم نیست

همه چیز تمام شده

 فاصله ای تا ویران شدن سا خته ها نیست

فرصتی هم برای از نو ساختن نیست

ما در این دنیا   در برزخیم

مانده ایم در چند صد راهی،

انتخاب ازاد است 

اما چه فایده که همه راهها به یک جا ختم می شود

چه فایده !!!! .

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در نوزدهم تیر 1384 و ساعت 21:52 |

خداحافظ .

خداحافظ که رفتی در غروب سرد پاییزی

و گفتی هیچ احساسی ندارم بعد از این باتو

ندارم هیچ میلی به تکرار همان بازی ؛

خداحافظ که شاید بعد از این من هم 

غرورم را فدای این دل صادق نگردانم

ویا برآخرین سطر تر شعرم

دگر نام کسی را آشکارا ننهم ؛

خداحافظ دروغین تر دروغم بود 

تا دیگر، 

امیدی بر سلام قلب سنگینت نبندم

روم تنها ولی راحت ، چرا که

 برای خاطر عشق تو من از تو گذشتم

 

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در نوزدهم تیر 1384 و ساعت 2:23 |

عصر این جمعه شوم

یخ ترین جمعه تابستان است

دومین جمعه بی تو بودن

اولین جمعه تنها ماندن

دیگر اکنون منمُ ، خاموشی ، ترس ،

شبهای فراموشی،

وهم از اینکه بروم از یادت

با همه خا طره ها

دوری ما بشود یک عادت.

ولی بر من که امیدم همه شب

تابش خورشید پاییزی شده است

تا که شاید مثل آغاز بهار،

 لحظه ناب سلام و دیدار

بتواند،

گل نسرینی دگر رویاند .

|+| نوشته شده توسط sia.daliry در نوزدهم تیر 1384 و ساعت 0:53 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ