فروشگاه اینترنتی فیلم
سكوت وآنچه كه هست ،شهادت زندگي ست
تولدي نيست، مرگ قدرت يافته
انگار جهان از چرخه افتاده
شيطان بر تخت نشسته
مي خندد،مي خندد،مي خندد
تاما ،سردرگم ترباشيم .
دلم مي سوزد، زمانه عوض شده
هر لحظه آسمان رنگيست
دريا بوي زوال مي دهد
قصه هاي نا مربوط رنگ گرفته اند
انگار زيبايي هيچگاه نبوده
تا ديگران همچنان عزيز باشند.
دلم بغض مي خواهد،از هر چه كه هست
از اين مردم،از اين شهر فرسوده
هر كسي به فكر خيال خام خود است،بي اعتنا به سرانجام
در اين زمانه آدمها هم احتكار شده اند .
من نمي دانم ،
انچه كه هست،نيست
روياها كا بوس شده اند
انگار جهان را كوري سفيد گرفته
تا جايي براي نقطه هاي سياه نباشد
ما از درون خرابيم ...
|+| نوشته شده توسط sia.daliry در بیست و هفتم آذر 1384 و ساعت 9:30 |

